الشيخ الطوسي ( مترجم : صادق حسنزاده - حسين حسنزاده )
33
الأمالي ( فارسى )
[ 16 - سخن الذئب باراعى در مورد حضرت رسول ] [ 16 ] 16 - ابو سعيد خدرى مىگويد : هنگامى كه مردى از قبيلهء اسلم گوسفندانش را در وادى ذو الحليفه مىچراند و برايشان از درختان برگ مىريخت ناگهان گرگى به گلهاش زد و گوسفندى ربود . گلهدار بر گرگ بانگ زد و سنگى به سويش پرتاب نمود تا گوسفندش را نجات داد . راوى گويد : پس گرگ جلو آمد و در حالى كه دمش را ميان دو پايش قرار داده بود در مقابل مرد ايستاد . سپس به او گفت : از خدا نمىترسى كه ميان من و گوسفندان كه خدا روزيم ساخته بود حايل شدى ؟ پس مرد گفت : به خدا قسم مانند [ سخن ] امروز را هرگز نشنيده بودم . گرگ گفت : از چه در شگفتى ؟ مرد گفت : از اينكه با من سخن مىگويى در شگفتم . گرگ گفت : شگفتتر از اين ، آن است كه فرستادهء خدا در ميان سرزمينهاى پر سنگلاخ و در نخلستانها براى مردم از گذشته و آينده سخن مىگويد و تو اينجا به دنبال گوسفندانت مىگردى . هنگامى كه مرد سخن گرگ را شنيد گوسفندان خود را به ميدانگاه روستاى انصار برد . آنگاه به دنبال رسول خدا گشت و ايشان را در خانهء ابو ايوب انصارى يافت و داستان گرگ را براى حضرت نقل كرد . پس رسول خدا به او گفت : راست گفتى ، شبانگاه [ نزد ما ] حاضر شو و هنگامى كه مشاهده كردى مردم جمع شدهاند ايشان را به اين سخن آگاه گردان . پس هنگامى كه رسول خدا نماز ظهر را بهجا آورد و مردم در اطراف حضرت جمع شدند مرد اسلمى داستان گرگ را برايشان بيان نمود . پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله به ايشان فرمود : راست گفت ، آن از شگفتىهاى اين زمانه است . سوگند به كسى كه جان محمّد در دست اوست ، چهبسا شخصى صبحگاه و شبانگاه از نزد خانوادهاش خارج شود و تازيانه و عصا و كفشش او را به آنچه خانوادهاش پس از خروجش انجام دادهاند ، خبر دهند .